یکشنبه ۱ نوامبر ۲۰۰۹

نا آرام..

رخصتی زمستان (21 دسامبر) میخواهم خانه بروم.
مادر می گوید نیا. می گوید: وضعیت نا آرام است.
می گویم: میدانم اما خدا مهربان است بهتر شود.
می گویم: حتی اگر بهتر نشد هم، می آیم. همه ساکنان کابل که نمیتوانند به خاطر نا آرامی آواره شوند. (و میدانم که شده اند، که شاید شوند، و زود زود در دل دعا می کنم که خدا نکند.. )
مادر می گوید: سه هفته.. رخصتی ات کوتاه است، چه ضرور؟
می گویم: دوستم ندارید. نمیخواهید مرا ببینید؟
می گوید: کودک نشو. خودت میدانی وضعیت خوب نیست. تا تو از میدان هوایی خانه بیایی، ممکن است هزار اتفاق بیافتد.
می گویم: همیشه ممکن است هزار اتفاق بیافتد، برای هر کدام شما.
می گوید: اختیارت. هر چه تو میخواهی. ما که به دیدنت خوشحال میشویم.. اما..
اما میگوید و مسیر گفتگو را تغییر میدهد. از دوستانم می پرسد، از آب و هوا.
چندین ساعت بعدتر و پس از ساعت ها خواندن ، نوشتن ، موسیقی ، داستان خوانی ، پیاده روی و خنده، به بستر می روم. گفتگو با مادر در ذهنم نیست. به امتحان، درس، مقاله فکر می کنم.
شب کابوس دوبار بیدارم می کند، ماین ها، راکت ها، گریه... ویرانی. انفجار. جنگ...
کی این کابوس ها رهایم خواهند کرد؟ این کابوس ها که سالهاست واقعیت زنده گی ما شده است.
......
زکام شده ام. یک دنیا درس نخوانده دارم. اتاقم سرد است. میخواهم به آهنگ "آسوده" حامد نیک پی گوش بدهم اما در یوتوب نمی یابمش.
مادرم را میخواهم. میخواهم یکی برایم چای دم کند و قصه بگوید. یک قصه از دنیایی بی جنگ، بی انفجار. میخواهم دوباره پنج ساله باشم، در کابل، در اپارتمان گرم و روشن ما، در کنار مادر که نان داغ را از داش می گیرد و روغن می زند. میخواهم یکی موهایم را ببافد. میخواهم سرم را روی شانه پدر بگذارم و او برایم غزل بیدل بخواند.
میخواهم یکی نازم بدهد.
میخواهم بخوابم.
میروم بخوابم. خوابی بی کابوس.

چهارشنبه ۲۸ اکتبر ۲۰۰۹

نامه سوم به آزاده: شب و ستاره ها

آزاده عزیزم،

"ستاره ها را می توان فقط در شب دید." بعضی ها می گویند این ضرب المثل قدیمی افریقایی است، تعدادی دیگر می گویند از آسیای میانه است، اما از هر کجایی که باشد حکمت بزرگی در آن نهفته است. دخترکم، در این روز ها من و بسیار کسان دیگری که به انسانیت و افغانستان می اندیشیند نگرانی های بزرگی دارند. دل همه ما می لرزد. انتخابات دور دوم نزدیک است. چی خواهد شد؟ چند هموطن دیگر انگشت و گوش و بینی خود را قربانی رای دادن خواهد کرد؟ چند راکت دیگر به کابل و کندهار و .... فرستاده خواهند شد؟ چند کودک دیگر توسط بمب های ناتو کشته خواهند شد؟ چند انسان دیگر فردا و پس فردا در حملات انتحاری نابود خواهند شد؟ آیا روزی خواهد رسید که ما تصمیم گیرنده باشیم نه سیاست های کثیف رهبران عالم؟ نمی دانیم، اما عزیز دلم، نگاه کن و ببین که در این شب تیره، ستاره ها آشکار تر استند و با جرئت بیشتر می درخشند.

شام سرنوشت ما را این انتخابات نه بلکه ستاره های کوچک و ساکت روشن می کنند. ستاره هایی که هر روز با قدم های لرزان از خانه هایشان بیرون می شوند تا مقابل تخته سیاهی در خرابه ای میان سرحد افغانستان و پاکستان بیایستند. ستاره هایی که از تفنگ های وارد شده از بریتانیا و وحشیان تیزاب بدست نمی ترسند. ستاره هایی که دست ندارند، پا ندارند، اما دلی دارند مملو از انسانیت. اگر صلحی آمدنیست، با دستان کوچکی می آید که امروز الفبا را مشق می کنند. مادرانی که امروز در دست کودکان شان قلم می گذارند صلح می آورند نه رهبرانی که بوی باروت می دهند. دختران خوشه چین و پدران دهقان صلح می آورند. . دخترک گلم، تو هم یکی از این ستاره ها استی. هر کدام ما می توانیم مانند این ستاره ها باشیم. می توانیم ستاره هایی باشیم که به روی کودکان سو تغذی در واخان لبخند می زنند. هر کدام ما می توانیم گلی بکاریم برای صلح. حتی اگر بیایند و گلهای مان را با ماین عوض کنند مهم نیست. مهم این است که ما گل را کاشتیم. مهم این است که ما نترسیدیم. آنقدر شجاع بودیم که در وضعیتی که همه داد از جنگ می زدند، ما سرود صلح سر دادیم.

دخترکم به مادرت می گویند که خیلی ساده و ایده آلیست است.می گویند با رویا و گل کاشتن نمی توان دنیا را تغییر داد. اینها فراموش می کنند که اگر مارتین لوتر کینگ موفق شد به برکت رویاهایش بود. توانایی ماندیلا و گاندی هم در رویا های شان بود نه در بازو های شان، نه در تفنگ های که آسمان را خون رنگ آمیزی کردند. آیا نمی توانیم شمع های کوچکی باشیم که به یاد آن بزرگان می درخشند؟ عزیزم، می گویند: "چگونه می توانی با کسی صلح کنی که خانه ات را ویران می کند؟" من می پرسم: "چگونه می توانید با خراب کردن خانه دشمن صلح بیاورید؟!" دخترم، کسانی را که ظلم می کنند نبخش. راه دیگری برای مبارزه با آنان بیاب، راهی غیر از جنگ. آنانی که می جنگند از تغییر می ترسند، از از دست دادن قدرت می ترسند، از این می ترسند که چشم من و تو باز شود و چهره های نحس نقاب زده شان را ببینیم. آنان به آزادی تو نمی اندیشند به قصر های لاجوردین خویش و به تاج ریاست خویش می اندیشند. بگذار بگویند "خدا(ج) با ماست". ما می دانیم خدا(ج) با یک میلیارد انسان گرسنه روی زمین است، خدا(ج) با میلیون ها دختری است که برای غذا تن فروشی می کنند، خدا(ج) با پدران یپری است که شانه های خویش را روی زمین خم می کنند تا برای کودکان شان کتابچه و قلم بخرند. خدا(ج) با صلح است. و تا زمانی که پای کودکی برهنه است و کسی شکم گرسنه می خوابد، هیچ جنگجویی حق ندارد بگوید "خدا با منست".

نورجهان


سه‌شنبه ۲۷ اکتبر ۲۰۰۹

آرام و دل انگیز

یک صبح ابری. اما کسی چی میداند، شاید بعدتر هوا روشن و آفتابی شود، مثل دیروز.
یک پیاله چای داغ. بیسکویت های انگلیسی. دو دانه سیب سرخ تازه. یکی برای خوردن، یکی برای بردن.
کتابچه ها. کتاب. قلم و توش نارنجی و تخته ای پوشیده ای از یادداشت ها و اعلان ها و کارت ها.

آغاز یک روز خوب دیگر. روزی که به آموختن، گفتگوهای عمیق و لذتبخش و پیاده روی در یکی از زیباترین شهرها اختصاص یافته است.
رفتن به مرکز شهر روح مرا تازه می کند. معماری بی نظیر، رستورانت ها، کافه ها و دکان های دلنشین. مهم تر از همه گروه های بزرگ و پر جنب و جوش انسان ها از نقاط مختلف جهان.. گفتگو ها، خنده ها، نگاه های حیرت زده و پر از شگفتی، حرکاتی از روی مهربانی ومراقبت، دستان نوازشگر، بدنهای عاشق، دل های جوان و سرمست.
از پس کوچه ها می روم. گوشه های تازه را کشف می کنم. کتابخانه های کوچک و مهجور که خواندنی ترین کتاب ها را دارند. کافه های خلوتی را که روح خودشان را دارند، راه های کم گذر را که آواز را در گلوی تو بیدار می کنند.

اینجا محل خوبی برای تحقیق و مطالعه و آموزش است. اما همچنان اینجا شهر خوبی برای جوان بودن است. برای کشف و تجربه و دیوانگی.

از اینجا خوشم می آید.
....
امروز، از آن صبح هاییست که احساس رضایت عمیقی دلم را پر کرده است. از صبح های شجریان شنیدن. آرام آرام روز را آغاز کردن. به هیچ دغدغه ای. از آن صبح های در همین لحظه بودن، حال را تجربه کردن.

یکشنبه ۲۵ اکتبر ۲۰۰۹

نامه دوم به آزاده: ماندن و رفتن.

آزاده دخترک عزیزم،

تصمیم گرفتم هر هفته به تو بنویسم. زندگی مادرت مملو از مشغولیت های بجا و بیجا شده است اما می کوشم بد قولی نکنم. گلک نازنینم، دو روز قبل از تولدت با یکی از دوستان که تصمیم ترک افغانستان را داشت صحبتی داشتم. خواستم راضیش کنم بماند و در پروسه قانونی ساختن انتخابات جنجالی ما کمک کند، اما موفق نشدم. برایم گفت: "نور، خسته شده ام. زندگی هر روز مبارزه با مرگ است. هر روز از ترس انفجار های پیاپی با قدم های لرزان از خانه بیرون می شوم. از زندگی در وحشت خسته شده ام. از این همه فقر، این همه کودکان گدا در شهر نو، اینهمه بی عدالتی... نورجهان، بگذار بروم. می خواهم پرستو و علی در صلح بزرگ شوند." راست می گفت. نمی دانستم چه بگویم. خاموش شدم و دقایقی به چشمانش نگاه کردم. بعد دستانش را گرفتم و به آرامی نوازش کرده گفتم: "برو. ما می مانیم."

عزیز دل مادر، امروز در افغانستان صد ها کودک دیگر تولد می شوند. صد ها کودک بی سرنوشت. ده ها تن از این کودکان طفولیت خود را در کار شاقه، در گرسنگی و فقر گم خواهند کرد. اینها وقتی بزرگ شدند، مانند من، خواهند کوشید تا کودکی خویش را در کوچه ها و پس کوچه های گل آلود و در سر و صدا و برف جنگی به روی حویلی دفتر خویش بیابند. تعداد زیادی از این کودکان شب های شان را روی سرک های سرد و یخ بسته کابل و زیر کراچی های کهنه سپری خواهند کرد، تا روزی که بزرگ شوند و صاحب کراچی. آن وقت کراچی های خویش را خواهند راند و شبانه آنها را به گوشه ای خواهند بست تا کودکان دیگر زیر آنها بخوابند و از باران و برف در امان باشند. جانم، این کودکان از تو فرق چندانی ندارند. دخترک زیبایم، نور چشمانم، این کودکان نیز مثل تو شبها با صدای بلند بمب ها از خواب بیدار خواهند شد. دخترکم، وقتی آنها مکتب رفتنی شدند، مادران آنها هم تشویش خواهند کرد و دعا خواهند کرد که ظالمی به روی شان تیزاب نپاشد، معلم شان را نکشد، مکتب شان را نسوزاند، کتاب های شان را نگیرد، آنها را نزند. این مادران، مثل من، چشم به راه کودکان شان بار ها تا دم دروازه خواهند رفت.

آزاده شیرینم، فکر نکن که تنها افغانستان اسیر این همه درد و بدبختی است. کودکان فلسطینی و اسرائیلی هم گرسنه می خوابند. کودکان دارفوری هم از ترس بمب هایی که مانند باران می بارند، شبها نمی خوابند. در عراق هم پشت کودکان از ترس جنگ می لرزد. امروز، مادری در چچین هم دعا می کند کودکانش زنده بمانند و مادری در پاکستان هم عزادار کودکش است که هفته قبل در یک حمله انتحاری به قتل رسید. آزاده جانم، دخترک نو تولد اسرائیلی و دارفوری هم فرق چندانی با تو ندارند.آنها هم از ترس بیدار می مانند و به صدای گریه وحشت زده مادران شان در نیمه شب گوش می دهند. دخترم، آنها هم روزی مرگ پدران، مادران، خواهران و برادران خویش را مشاهده کرده می گریند. آنها هم قربانی سیاست های کثیف رهبران جهان، و نفرت و خصومت استند.ما همه قربانی استیم اما همه ما مقصر هم استیم. هر کدام ما اندکی به نفرت در این جهان می افزاییم. هر کدام ما یکی را مقصر دانسته سلاح به شانه می برداریم و به کودکان دشمنان خویش فکر نمی کنیم. دخترکم مادرت را ببخش. ما نتوانستیم کاری کنیم تا تو در صلح تولد شوی و دیگر صدای تفنگ ها را نشنوی، اما ستاره گک زیبایم، قول می دهم بکوشم تا در صلح بزرگ شوی. قوت دل مادر، قول می دهم بکوشم.

نورجهان

شنبه ۲۴ اکتبر ۲۰۰۹

به دخترم آزاده: نوشته ای از نورجهان

به دختران نو تولد

اسم دخترم را آزاده می گذارم. آزاده دستان گلابی کوچکی دارد که باید شبها کُف شان کنم تا گرم شوند. برایش قصه می سازم و قصه های دنیا را بیان می کنم. حس می کنم بهتر از هر انسانی می تواند آرزو های مادرش را درک کند و وسوسه هایش را دوست بدارد. آزاده عزیزم، دختر شیرینم که تازه خندیدن را یاد گرفتی وقتی بزرگ شدی نگذار خنده هایت را در قفس کنند. دخترک گلم در ملک ما برای خندیدن هم قانونی دارند. زنان باید کمتر و آهسته تر بخندند و طوری راه بروند که نا محرم صدای پایزیب شان را نشوند. یک عمر مادرت را به خاطر خنده هایش ملامت کردند و به او گفتند شانه هایش را خم بگیرد تا مبادا نگاه سرکش مردی به او بیافتد. آهسته تر راه برود تا مبادا خاکی از زمین برخیزد و توجه مردی را جلب کند. دخترم، در ملک ما مردان مقصر نیستند. اگر مردی به کودکی تجاوز می کند، می گویند کودک سرش را نپوشانده بود. اگر مردی به دختری نگاهی شهوت آمیز می اندازد، می گویند دختر بلند خندید. وقتی به روی دختران مکتب تیزاب می پاشند و یا معلم دختر جوانی را به اتاقش می خواهد و به او دست درازی می کند می گویند "گناه خودش بود. دختره به درس چی؟" عزیزم به این بی عدالتی ها عادت نکن. به این دنیا عادت نکن.

شاهدخت زیبای من، نمی دانم ازینکه به دنیا آمدی خوشحالم یا غمگین. آزاده گکم به دنیا خوش آمدی. بکوش از این دنیا بیاموزی. قوی باشی. بلند بایستی، بلند بخندی، بلند حرف بزنی و دل ستمگران را بلرزانی. آزاده جانم، شانه هایت را محکم و بلند بگیر و با سنجش راه را طی کن. نگذار هیچ دردی ترا آنقدر بلرزاند که نتوانی کار کنی. دخترم اگر کتابت را بستند و کتابچه هایت را آتش زدند نا امید نشو، افکارت در امان است. اگر دروازه های مکتب را به رویت بستند و سدی شدند مقابل آزادی تا وقتی اندیشه ات آزاد است، سرت را بلند بگیر.

نورجهان

دوشنبه ۱۹ اکتبر ۲۰۰۹

این روزها... درس

شب است. دیر است. آرام است. خسته و خواب آلودم.
روزها زود، زود می گذرند. باید بسیار بیاموزم. چشمم، گوشم، ذهنم و کم کم دلم همیشه درگیر است. درگیر مناظر تازه، حرف های تازه، موضوعات و دغدغه های تازه. گاهی در پایان یک روز مشغول وقتی به اتاق تنها و تاریکم بر می گردم به یاد خانه و گرمای آغوش مادرم می افتم، دلتنگ می شنوم، آهنگ می شنوم. دقایقی بعد خودم را از اتاقم، از دلتنگی ام، از آهنگ و شعر و ترانه می کنم تا بروم و اجتماعی باشم، معاشرت کنم، یاد بگیرم.
روزها زود می گذرند و زمستان نزدیک تر می شود. برگ های زرد زیر باران های ریز و مداوم می پوسند. رطوبت به اتاق های ما، به بستر های ما و به استخوان های ما سرایت می کند. مرطوب و سنگین میشویم. به زمین محکم تر می چسبیم. کم کم به غربت عادت می کنیم و زنده گی، دوباره شکل و برنامه و قالب می یابد.
همزمان با آن، بحث ها هیجان انگیزتر میشوند، حجم خواندنی ها و نوشتنی ها بیشتر می شود و شاید زنده گی دشوارتر، اما دلتنگی کمرنگ تر. چون فرصتی برای دلتنگی نخواهد ماند.

شاید..

دوشنبه ۱۲ اکتبر ۲۰۰۹

به خودت وقت بده

به خودت وقت بده، دختر. فرصت بده که نفس تازه کنی. وقت بگذار برای اشتباهات احمقانه، برای لغزش های روزهای نخست در جاده ای نو و ناهموار، برای سرگشتگی و گیچی، عدم تمرکز، دلتنگی...
بدیهی است که وقتی تازه به جایی می آیی، دلتنگ شوی. قوانین را نمی فهمی، کودهای رفتاری را، رمزها را، اشاره ها، راه های آسان و کوتاه را. بدیهی است که گیچ شوی، دلتنگ شوی، تمرکز نداشته باشی.
وقت می گیرد دوباره خود را منقبض کردن، دیده و دل خود را به یکسو هدایت کردن، نشستن، جمع کردن افکار پریشانت را که در گفتگو با ترس، امید، عشق و ده ها پدیده دیگر سرگردانند. وقت می گیرد عزیزم.
فکر می کنی از همیشه کندتر شده ای؟ فکر می کنی موفق نخواهی شد تمرکز کنی؟ به اطرافت نگاه کن، کسانی که از همسایگی این دانشگاه آمده اند، کسانی که همه تابستان امسال و سال گذشته و چند سال اخیر دغدغه ای به جز درس خواندن و نمره گرفتن نداشته اند، هنوز سرگردانند. حتی اگر کندتر شده ای هم، با خود صبور باش. بی قراری خشمگینت می کند و خشم، تو را می فرساید.
تو راه های دشوارتر را رفته ای. دردهای بزرگتر از دلتنگی را تجربه کرده ای. تو قبلا هم سرگشتگی داشته ای. به سه سال پیش فکر کن، اگر سه سال پیش اینجا می آمدی، به این اندازه راحت، مطمئن، با اعتماد به نفس، استوار و بر وضعیت مسلط می بودی؟ به خودت نگاه کن، به دوستانی که یافته ای، کارهای که در این ده-یازده روز انجام داده ای. بسیار است...
نمیگویم از خودت توقع نداشته باش، سخت گیر نباش، جدی نگیر. فقط به خودت فرصت بده، با خودت صبور باش، راحت تر نفس بکش، آرام تر قدم بزن، بیشتر ببین، بکن، بخند.
یک ماه بعد، چنان در این زنده گی غرق و متمرکز خواهی شد که این سرگشتگی حسرت بر انگیز شود.
به خودت اعتماد داشته باش. به خودت فرصت بده. با خود مهربان باش.
در سرگشتگی هایت در این مسیر تازه کنجکاوی، خلاقیت و مهربانی را همراهان خود برگزین.
و صبور باش، چون هر آنچه برای دیگران و خودت میخواهی، به مبارزه و صبر، صبر، صبر نیاز دارد.